نمیدونم چرا، حس میکنم مشکل از منه هرکاری میکنم انگار تهش رو خلا پر کرده، هیچی تهش نیست هدفی ندارم همینطوری پوچی پوچی پوچی. قضاوت قضاوت قضاوت. کینه کینه کینه. انگار جز بدی دور و بریام هیچی یادم نمیمونه! حتی شبا که میخوابم 100 دفعه از خواب میپرم و ذهنم کامل درگیره، اما نمیدونم درگیر کی؟ درگیر چی؟ کدوم طرف باید برم؟ چی میخوام؟ اصلا دارم چیکار میکنم؟ همینجوری الکی لحظه هام داره میگذره و از دستشون میدم، ثانیه ها ازم فرار میکنن درسم حسابی افت کرده! کسی که جز 20 توی کارنامش نداشت، حالا چرا وقتی 13 شده اصلا عین خیالش نیست؟ اینطوری نیست که درسو ول کرده باشم، میخونم ولی تو مغزم نمیره، تمرکز ندارم.
برام مهم نیست کی اینارو میخونه یا چه فکری دربارم میکنه، اصن کسی وقتشو میزاره اینارو بخونه؟ مثل مائوچان نمیتونم حرفامو با استعداد در قالب داستان بیارم پس کلا هیچی ولی قول میدم هیچوقت پاکشون نکنم، میخوام دیگه دست به هیچ چیزی نزنم و وقتی برگشتم ببینم عههه اون روز چقد چرت و پرت تحویل دادما نگاه کن! آره خلاصه چیزایی که مینویسم اصلا مفید نیستن حرفایی که میزنم یه مشت خزعبلاتن و کارهامم یه سری چیزای بیهودن، یه آدم بی برنامه که هر روز بیشتر از دیروز داره گند میزنه به خودش، افکارش، احساساتش، خانوادش، و
کسی که دیگه اصلا احساسات حالیش نمیشه، انقد خودشو توی آهنگا و خواننده ها و کتابا و مَجاز غرق کرده که حتی یادش نمیاد کی هست! اون یادش رفته که چند ماهِ پیش چطوری داشته بخاطر یه آدم -آدمها- خودشو میکشته! خودشو میکشته تا خوب بنظر بیاد تا جالب باشه و افرادی که دوسش داره جذبش بشن، حالا حتی دیگه عینک ته استکانی و تیپ مزخرفشم براش مهم نیست که کی خوشش میاد کی نه، ولش کن بزار بدشون بیاد چی میشه؟ کسی که بالغ بر 2 ماهه حتی به یکی از دوستاش پیامم نداده! دو سه تا چت زوری با دو سه نفر اونم بخاطر درس! ولی تا دلت بخواد توی مَجاز با بقیه گپ زده و متاسفانه الان اوناهم قضاوتش کردن و کاملا خلا وجودشو در برگرفته، یه آدم تنها که با موجودات خیالی زندگی میکنه، موجوداتی که اصلا وجود ندارن!
اولش مشکلی نداشتم و با تنهایی خیلیم حال میکردم ولی الان وقتی دیدم ته تنهایی ام هیچی نیست در واقع ته همه چی هیچی نیست. دیگه صدام در اومده!
درباره این سایت